اینجا نشسته‌ام. اینجا بدون تو...یادته اینجا !!!

برای تو حرف می‌زنم، برای تو شعر می‌بافم. اینجا بدون تو اما حرفها در گلوست...

نیمکتهای سبز من، زانوی غم در بغل، تنها نگاه می‌کنند تنها و آهی سرد در گرماگرم تابستان و چشمی نیست که چپ چپ نگاه ک

ند مارا و ما بی اعتنا عبور کنیم که شاید...

اینجا تو نیستی و من بی‌تو و این نیمکتهای سبز، و این نیمکتهای سرد. تنها قدم زدن، تنها خسته شدن، تنها نشستن و تنها سکوت....

وماجرا از دوست داشتن آغاز شد. از دوست داشتن من تورا و دوست داشتنت مرا.

و اینجا من بدون تو و بدون لبخندت حتی دارم بی مقدمه برای تو از تو می‌نویسم.

کجایی ضمیر جاودانه‌ی شعرهایم؟

کمی بیشتر بیا

کمی بیشتر بمان.